کله بادی
این روزها روزهایی جالبی هست .
نمی دونم که توی این اوضاع واحوال سیاسی!! و بالاگرفتن انفلونزایی نوع آ ویروس
اوریون از کجا به من منتقل شد. کله بادی اسم باحهههال تری واسه این بیماریه. روز 5
شننبه وجمعه کمی احساس سرماخوردگی می کردم .تا اینکه شنبه صبح. متوجه شدم که یه کم
چاق تر به نظر می لمو حرف زدن مشکل شده. به همین سادگی گردنم متورم شد و حرف زدن به
زبان اشاره. . تا امروز انواع سوپ را امتحان کرده و ازخونه بیرون نرفتم. فقط
استراحت وکامپیوتر.
داشتم عکس های رو کامپیوتر رو می دیدم که به عکسی رسیدم مربوط به تقریبا 700
روز پیش که توی یک پیاده روی شبانه و برفی
از خودم گرفته بودم- فایل صوتی اون شب رو هم با صدای خودم دارم: سرباز .برف.رد پا.
دنیای ما. باد وپرچم...._.صبح 5 شنبه هفته پیش – قبل از کله بادی- یه عکس گرفته
بودم. عکس ها رو کنار هم گذاشتم .عکسهایی که تقریبا 700 روز باهم فاصله داشتن. من
بودم من هستم. گذاشتمشون کنار هم و توی یک بازی یک عکس تهیه کردم برای خودم.

چند وقتی بود که می خواستم
قالب وبلاگم رو عوض کنم. وقتی کانکت شدم.دیدم که حس قالب عوض کردن نیست. به نظرم
رسید که این مطلب رو بگذارم. در صحیح بودن گذاشتن عکس خودم روی وبلاگ شک
دارم...شاید همین فردا اومدم و عکس رو ورداشتم . اما الان تصمیم. گذاشتن این عکسه.
اخه این دو تا عکس روی هم من رو نشون می ده.
من از گذشت امروزها بدست میاد
روزهای خیلی بهتری در راه است..
شاید واقعا کله ام باد کرده است.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 2:22 توسط زانیس
سلام
شاید فرداها/شاید همین فردا/شاید حتما فردا/شاید حتما همین فردا/به امروز. به خط نوشته ها/بخندم و شاید.../بگذریم حتما شاید بخندم /ویا شاید حتما بخندم…
.::درد واره ها::.*
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
…
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
…
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
… اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
رد رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
…
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
…
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 12:53 توسط زانیس
بایادخدا واحترام به هرکسی که هست!!!!!! وهر کسی که نیست
سلام نمی کنم
بجای سلام قسمتی از کتاب"باردیگر شهری که دوست می داشتم"از نادر ابراهیمی مینوسم.

"هلیا! میان بیگانگی و یگانگی، هزار خانه است. آن کس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام میگوییم و یا ایشان به ما. آنها با ما گرد یک میز مینشنینند، چای میخورند، میگویند و میخندند. «شما» را به «تو»، «تو» را به هیچ بدل میکنند. آنها میخواهند که تلقینکنندگانِ صمیمیت باشند. مینشینند تا بِنای تو فرو بریزد. مینشینند تا روز اندوه بزرگ. آن گاه فرارِسنده نجاتبخش هستند. آن چه بخواهی برای تو میآورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند میخورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را ننگین میکنند در میان حلقه گذشتهایشان. جامههایشان را میفروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند -و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت. زمانی فداکاریها و اندرزهایشان چون زورقی افسانهای، ضربههای تند توفان را تحمل میکند؛ آن توفان که تو را -پروانههای خشکشده و گلهای لابهلای کتابت را- در میان گرفته است. آنها به مرگ و روزنامهها میاندیشند. بر فراز گردابی که تو واپسین لحظهها را در آن احساس میکنی میچرخند و فریاد میزنند: من! من! من! من!
باید ایشان را در آن لحظهی دردناک بازشناسی. باید که وجودت در میان تودهی مواج و جوشانِ سپاس، معدوم شود. باید که در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بیپایان «هرگز از یاد نخواهم برد» بروید. آن گاه دستی تو را از فنا باز خواهد خرید؛ دستی که فریاد میکشد: من! من! من! و نگاهی که تکرار میکند: من!
مهر،
آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن، ضربهی یک آزمایش به حقارت آلودهاش نسازد. عشق، جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت. باز آنها را زیر هم نوشت و باز آنها را جمع کرد. آن چه من میشنیدم آن چه میگفتند نبود. کلمات در فضا دگرگون میشد و آن چه به گوش من میریخت با کشندهترین زهرها آلوده بود.در برابر من، زنان، مردان، کودکان و ابزارها سخن میگفتند. شهری مرا سنگسار میکرد.
بار دیگر شهری که دوست میداشتم - نادر ابراهیمی"
چند روز پیش در وبلاگ دیگری که استانه ام به روی یک اسمون ابری بود .نوشتم که انچه را در
خلوتم بر روی کاغذهای مینویسم. را در وبلاگ مینویسم اما وقتی به نوشته های نادر ابراهیمی
ویا قلم نگاره های عبدالجبار کاکایی نگاهی میکنم ...نوشته ها را لایق نوشتن نمی دانم.همه را
باید با خود ببرم.....
چند روزی است که می خواهم تنهاتر باشم با خودم. امابیش از همیشه سرم شلوغ شده : چند
روز پیش در یک منطقه خوش اب وهوا با چند تا از دوستان به یه جای ساکت ودنج رفتیم . جای
خوبی بود دوستان خوبی بودن ولی من اونجا راحت نبودم ولی به احترام دیگران ...ولش.
بالاخره گذشت. دیروز .یکی از اقایونی که خیلی دوسش دارم تماس گرفت که افطاری هیات
والیبال افتاده امروز. عد از ظهر بیا استانداری با هم بریم. بله اقای معاون استاندار که
مسئولیت اصلی رو داره توی مسیر رفتن به اون مجموعه تفریحی یه اشتباهی کرد که از اون
خبرهای داغ کشور میتونس باشه............بهتره بقیشو نگم ولی اقای معاون خیلی
مظطرب شده بود که نکنه شناخته باشنش. اونجا که رفتیم من که کوچکترین عضو گروه بودم .
مسئولیت اداره رفاه .شهردار و... بودن ومن توی اون شلوغی از روی ادب هم که شده بود
نباید به بحث ها وارد میشدم.مسئولین اون مجموعه توریستی واسه رعایت مسائل *** احسان
خواجه امیری گذاشته بودن. یه لحظه
حس کردم اون جایی که من میخواستم تنها باشم باخودم. بغض کنم. اشک خودم رو نگه دارم و
خلاصه یه حال درست و حسابی کنم همین جاس.حالی که بهم دست داد خیلی حال خوبی بود.
اهنگ هایی رو که قبلا شنیده بودم رو دوبار گوش کردم با یه حس قشنگ. با یه غم خیلی خیلی
سنگین
به یاد اون شعر افتادم که
ازغم جدا مشو که غنا می دهد به دل
انهم چه غم.غمی که خدا می دهد به دل
واقعا دیگه نوشته هی خودم توی این چند روز که خیلی نوشتم. قابل وب نوشت نیست . زیبای
این بیت اخر اون چیزیه که می خواستم بگم..نوشته هام دوباره توی پاکت ابی به بقیه نوشته
اضافه میکنم. اینجا خلوت خونه منه. هیچ کی تا حالا توش نرفته و نمیره .. اخه ماهممون
تنهاییم با خودمون وخدا میخوام با شعر عبدالجبار سیاسی بشم اخه تو این چند روز با صطلاح با
چپی های خراب وراستی های خراب نشستم و هیچ نگفتم.
چون نه من این طرفی ام نه اون طرفی:به قول کاکایی
من پرنده اي رها و عاشقم
پر نمي كشم مگر به سوي تو
مرد برزخ ستاره و سحر
سبز ساده رنگ باور من استاز نادر ابراهیمی بیشتر خواهم نوشت. بعد از قیصر اوست که مرا جذب خودش کرده
راستی به یکی خوش امد میگم وبراش ارزوی موفقیت میکنم.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 13:9 توسط زانیس
سلام
مقدمه:موقعی که داری مجردی به دوستات حال می دی وشام درست می کنی . اونم چی؟؟؟؟؟خوراک سبزیجات معلومه که توی غذایی که درست کردی...........ولش کنید.منظورم این بود ک
ه معلومه گند می زنم دیگه..........حالا این چه ربطی به وبلاگ نوشتن داره رو خودم نمی دونم!!!!!!!!!
الان موضوعاتی رو که در مورد هر کدومشون میتونم یه انشای کامل که مخ ادم رو می خوره بنویسم تیتر وار می نویسم تا مثل همیشه این وبلاگ جایی باشه که فراموش نکنم:
*
اول از جومونگ مینویسم:همیشه میگفتم که هر کسی میتونه ازاد به هر چیزی بیاندیشد یا به چیزی علاقه داشته باشد و بخواد براش بمیره اما در مورد جومونگ وقتی میشنوم ومیبینم که این جوری مردم ما میمیرن وزنده میشن که جومونگ چه غلطی میکنه-حالم بد میشه -تاسف میخورم که ایرانی جماعت به کجا رسیده که عاشق جومونگ شه؟؟؟؟؟/// و
حالا می فهمم که
شاید من هم توی احترام به عقاید دیگران -شعار میدم..من هم ادعا می کنم.........*
از جومونگ گفتم چرا از 61 نگمدرسته از ب فیلم رامبد جوان که توش 61 حضور داره: 61 خرابه...........:میدونی توی این فیلم که رامبد جوان به همه عشق می ورزه .دنیا رو دوست داره زندگی طبیعت.جیغ بلند و.......رو دوست داره .نمی خواد دروغ بگه.حتی اگه با اون به دوستاش خوش نگذره...این تم وموضوع رو خیلی دوست دارم - وحتی خودم رو یه جورایی شبیه اون می دنم!!!!!1111 اره دست وپا چلفتی هم هست اما میدونی اون ازمن خیلی جلوتر چون شجاعت ابراز عقیدش و داره.شجاعت خود بودن وداره...........................****
اغراق کردم ....جدی نگیرید...*********
هفته پیش با خستگی سفر 2000کیلومتری با یه فلش مموری 32 گیگ که اومدم تصمیم گرفتم تا فیلم های روی سیستم خودم رو سر وسامونی بدم: باور کنید که یک سال بود همینجوری فیلم ها رو نصفه نیمه دیده بودم و ریخته بودم روی هارد.دیروز دیدم که خیلی هاشون مزخرفه پس همشون رو پاک کردم همشون رو........و حالا فقط 14 فیلم در حد تیم ملی رو سیستم جا گذاشتم............
چی دارم می نویسم!!!!!!!!!!!!!
قضیه اشپزیه که گفتم......اهان:
مهمترین تحولم تو این چند روز کتاب خوندن روزانس که دوباره شروع شده: اونم چه کتابیب پیشنهاد می دم بهتون که اون رو بخونید: 80 صفحه بیشتر نیست:
کتاب"بار دیگر شهری که دوست می داشتم" از مرحوم نادر ابراهیمیهلیا !
تو زیستن در لحظه ها را بیاموز
واز جمیع فرداها پیکر کینه توز بطالت را میافرین !
مرگ ، سخن دیگری ست .
مرگ سخن ساده یی ست . و م
ن دیگر برای تو از نهایت ، سخن نخواهم گفت .
که چه سوکوارانه است تمام پایان هااین کتاب سال 42 نوشته شده با یه نثر کاملا متفاوت که واگویه یک شخص از خاطراتش وهمچنین به یاد اوردن صحنه هایی از گذشته هست................کتابی که حتما باید چند با بخونیی تا بفهمی چی گفته:::
اما وقتی وقتی فهمیدی چی گفته کیفور میشی.......
* یه پیشنهاد دیگه:
یه سری به
وبلاگ عبدالجبار کاکایی بزیند خیلی ترانه های جدیدش به دل میشینه:.
من فقط یه گریه بیشتر دارم و یه خنده کمتر اینه فرق من و تو اول وآخر
سهم آسمون که دلتنگی و ابره
چاره ی من و تو صبره
چاره صبره
واسه سهم نابرابرwww.jabbarkakaei.blogfa.com
از همه و از خودم معذزپرات می خوام که اینقدر طولانی شد .... آخه ما سیدا چونمون که گرم بشه فاتحه..
بقیش واسه بعد
+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:58 توسط زانیس
این روزها مطالبی که برای وبلاگ مینویسم نا تمام می مانند وناچار بصورت پیش نویس ذخیره می شوند...
مثل امروز: می خواستم در مورد جهل بنویسم:اخه من جاهلم.... اما یک مجموعه عکس وشعر دارم که چند تایی از اونها اینجا میذارم. حتما شنیدید که میوه فروشها وقتی داری میوه بر می داری می گن:
در هم ور دارید
عکس وشعر های اینجا در هم و برهم است
نرم نرمک می رسد اینک بهار ، خوش بحال روزگار

ندگی مثل دریایی است که گاه آرام و بر وفق مراد است وگاهی ناآرام و پر تلاطم . می توان در آن غوطه ور بود ، می توان از آن لذت برد و می توان سختی هایش را پشت سر گذاشت ....

ميان هر سيب دانه ي محدوديست در دل هر دانه سيب ها نامحدود چیستان عجیبی است!!! پس دانه باشیم نه
سیب

ندگی بزرگ ترین موهبتی است که خداوند به ما عطا کرده است . تنها مجالی برای بودن،رشد کردن،بالنده شدن،آموختن،عمل کردن و دوست داشتن . پس لحظه به لحظه ی آن را قدر بدانیم و قطه قطره اش رابچشیم...

«گل آفتابگردان رو به نور میچرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردانایم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان، کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.»

ا کسی به تازگی از احساس /شعری برای تازه شدن خوانده ؟/باید به فکر رسم نوازش بود /آرام ومهربان و تماشایی / باید برای عاطفه شعری ساخت /با خانه های آبی و رویایی/باید فشرد دست محبت را/ آن گاه آسمانی و زیبا شد / وچشید شهد عشق ز یک چشمه / با احترام دریا شد /باید پناه و پر از احساس/باید دلی به وسعت دریا داشت/ باید به اوج رفت و برای دل/ یک خانه هم همیشه همانجا داشت ...
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 2:23 توسط زانیس
|
وقتی خودت را کوچک می شماری
دیگران خودشان را بزرگ می پندارند
ومن می خندم...

+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 11:44 توسط زانیس
|
| چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مستدگر به روی کسم دیده بر نمیباشدمجال خواب نمیباشدم ز دست خیالدر قفس طلبد هر کجا گرفتاریستغلام دولت آنم که پای بند یکیستمطیع امر توام گر دلم بخواهی سوختنماز شام قیامت به هوش بازآیدنگاه من به تو و دیگران به خود مشغولاگر تو سرو خرامان ز پای ننشینیبرادران و بزرگان نصیحتم مکنیدحذر کنید ز باران دیده سعدیخوشست نام تو بردن ولی دریغ بود |
|
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هستخلیل من همه بتهای آزری بشکستدر سرای نشاید بر آشنایان بستمن از کمند تو تا زندهام نخواهم جستبه جانبی متعلق شد از هزار برستاسیر حکم توام گر تنم بخواهی خستکسی که خورده بود می ز بامداد الستمعاشران ز می و عارفان ز ساقی مستچه فتنهها که بخیزد میان اهل نشستکه اختیار من از دست رفت و تیر از شستکه قطره سیل شود چون به یک دگر پیوستدر این سخن که بخواهند برد دست به دست |
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:25 توسط زانیس
|
یک سال دیگر گذشت
نمی خواهم بازگردد
اگر بخواهم چنین میشود؟
آری بخواهم برمی گردد
واگربازگشت وپرسید!
نه - بازنگردد...
سالهای دیگری در پیش است.

+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 17:39 توسط زانیس
|
قصد داشتم پستی در مورد عمو هیتلر؟؟؟؟؟.خاله زلیخا؟؟؟؟؟؟. بگذارم.اما الان باید چیز دیگه ای بنویسم.
شاید بهتر باشه یه صفحه سفید برای چیزهایی که نمی توان به هر کسی گفت.
از طرف دیووووووووووووووووووووووونه
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 14:52 توسط زانیس
|
«آواز عاشقانه ما در گلو شكست
حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست
ديگر دلم هواى سرودن نمى كند
تنها بهانه دل ما در گلو شكست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاى عقده گشا در گلو شكست
اى داد، كس به داغ دل باغ دل نداد
اى واى، هاى هاى عزا در گلو شكست
آن روزهاى خوب كه ديديم، خواب بود
خوابم پريد وخاطره ها در گلو شكست
«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آيا» زياد رفت و «چرا» در گلو شكست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست
تا آمدم كه با تو خداحافظى كنم
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شكست»
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 19:47 توسط زانیس
|